لبت معنی فروش کوی عشق است
بنازم قبله اهل نظر را
که محرابش خم ابروی عشق است
اگر کفر است،اگر دین،باده پیش آر
که هر سویی که بینم سوی عشق است
روا از دیده ی دل جویباریست
که سروش قامت دلجوی عشق است
کمند جذبه ی زنجیر مویان
شمیم زلف عنبر بوی عشق است
سر هرکس به کاری گرم کردند
سر ما گرم گفتگوی عشق است
از آن حق حق زنم هر دم که عالم
طنین دلکش یاهوی عشق است
مجوئید از پناه آئین تقوا
که عمری رفت و هم زانوی عشق است
پناه-تیر۷۰
با داغ هم پیاله و با درد همدمیم
گر در هوای دوست گذشتیم از بهشت
بر ما مگیر خورده که فرزند آدمیم
تا دست و دل به آب خرابات شسته ایم
در چشم صبح پاک تر از اشک شبنمیم
تا خوانده ایم از لب او خط جام را
بر دو روزگار خود آگه تر از جمیم
در کارنامه ازلی راز عشق را
با ما نموده اند که با عشق محرمیم
از آن زمان که زمزمه عشق شد بلند
یک دشت تشنه کامیم و یک چشمه زمزمیم
چون میکشی به خنجر مژگان آبدار
بر ما سیه بپوش که ماه محرمیم
قفل در عمارت میخانه را پناه
بگشاده ایم باز،که مفتاح عالمیم
پناه-دی۶۷
در خانه ی یار می زد کسی
کنار گذر پشت مشکوی عشق
سر غم به دیوار میزد کسی
لب جوی آبی به آوای رود
برای کسی زار می زد کسی
سر چار سو ناخن اشتیاق
به سیم دل تار می زد کسی
به بام تماشا گل ماه را
به گیسوی دلدار می زد کسی
به جایی لب حرف می دوختند
اگر لاف بسیار می زد کسی
ته کوچه ایی باز منصور را
به یک حرف بر دار می زد کسی
درون دل درد سوز پناه
ندای هوالیار می زد کسی
پناه-بهار۶۶
تو را از خدا هم جدا خواهم امشب
اگر کفر،اگر دین،ندانم که دانم
تو را خواهم امشب تو را خواهم امشب
درآ تا که بوی محبت درآید
که یک ملک صلح و صفا خواهم امشب
اگر چه وفا نیست در عهد گردون
از این کهنه دکان وفا خواهم امشب
سر کوچه نامرادی به حسرت
دلی سر به راه از خدا خواهم امشب
کجایی نوایی بزن ناله از نی
حریفی به درد آشنا خواهم امشب
طمع کرده ام در لب او به مستی
پناها مگر ناسزا خواهم امشب
شهریور ۶۶ـاصفهان
جام لبالبم،تاک بریده ام
از خویش میروم با موج آب ها
تا ماه روی او در آب دیده ام
خلوت گزیده ام در انجمن که دوش
آوای یار را آنجاشنیده ام
عشقت نمی رود از سینه ام برون
نقش رخ تو را بر دل کشیده ام
نیمیم آفتاب،نیمیم سایه است
بر شاخه زمان،سیب رسیده ام
از بند سایه ها شد جان من رها
با پای آفتاب از خود رمیده ام
دستی به زلف یار،پایی به راه وصل
در کوچه جنون با سر دویده ام
آوای آه من پیچیده در فضا
با بوی صبحدم از دل دمیده ام
در دامن جهان دردانه ام پناه
از چشم روزگار یک شب چکیده ام
پناه ـتیر ۶۷